تبلیغات
بارقه ی شعر و نقد - «خسته ام ، مثل ساعتی زنگ خورده »




بارقه ی شعر و نقد

کلمه پذیرنده نبود ، پوشاننده بود


 خسته ام ،

مثل ساعتی زنگ خورده که هر صبح

با سرفه و خمیازه  تو را به یاد من می اندازد.

 با ده انگشتی ،

که فقط تو را آرزو می کند،

به این در و آن در می زنم

کهکشان

کوه،

دریا

همرنگ مسیرها و راههایی نیست که تو را برده اند.

جوری که درها و پنجره ها،

حتی درخت ها

دستشان به پسین های این دلتنگی نمی رسد.

این تنهایی ،

عجول تر از آنست که انگشت فرو کند

در چشمِ روزشمارهایی

که تو را با بادهای شبانه تخمین می زند.

 

تو دور از من

من دور از تو

خوش به حال دور دستها!


نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 04:29 ب.ظ توسط سلبی ناز رستمی نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak