تبلیغات
بارقه ی شعر و نقد - درنگی بر مجموعه شعر « شلوغ تر از باد » سروده سلبی ناز رستمی/ امیرهوشنگ گراوند




بارقه ی شعر و نقد

کلمه پذیرنده نبود ، پوشاننده بود

می خواهم شعر بگویم


«شلوغ تر از باد » مجموعه شعریست شامل 67 شعر در 103 صفحه از سلبی ناز رستمی که انتشارات « هنر رسانه اردی بهشت » سال 1394 آن را به زیور طبع آراسته و وارد بازار کتاب کرده است. پیشتر با نام و چهره ادبی این شاعر ساکن آذربایجان غربی و مدرس دانشگاه بواسطه رسانه فضای مجازی برخورد و دیدار داشته و دست آمد این جستجو آشنائی و مطالعه اولیه ومختصر با نوع نگاه و آثار شعری و نوشتاری ایشان در حوزه ادبیات معاصر بوده تا این که اخیرن شعرهایشان را مجموعه کرده و در دفتری روی پیشخوان خوانش خوانندگان گذارده و از این راه مجال بیشتری فراهم آورده تا نگاهی جامع تر به شیوه مندی و نگره و نگارش و منش شعری ـشاعرانه ایشان داشته باشیم.قالب اشعار آزاد بوده و شاعر با بیان خود تجربیات زیسته ی فردی ـ اجتماعی اش را وارد فضای شعر کرده و با برقراری یک مکالمه شعری ـ شاعرانه با مخاطب، از چند و چون دنیای اش میگوید.

«حالی نمانده» / می خواهم شعر بگویم. / می خواهم شعر بگویم با رعشه ی قلبی / .../ می خواهم شعر بگویم با حداقل چیزی / ... ( شعر « حالی نمانده »، صص 37 ـ 36کتاب « شلوغ تر از باد»)

شاعر با فضاسازی های متنوع و شاعرانه اش رستاخیزی از کلمات بپا می کند و با عبور موج واراز سطر « می خواهم شعری بگویم با حداقل چیزی ... »، بستر را برای خیزش و جنبش کلمات وجریان سیال ذهن فراهم می کند تا « حداکثر چیز » را با همان « حدافل چیز »ش یعنی زبان، این ابزار شاعران، فراهم و به سطح بیان و بیانگری اش آورد و با مخاطب به اشتراک بگذارد. ابتدا ودر این سه سطر، نخست و در سطر اول اش به مخاطب یک « اعلان » می دهد سپس در دو سطربعدش با افزونه هائی چون « رعشه ی قلبی » و « حداقل چیزی » به مخاطب « علامت » می فرستد و شعرش را باردار معنا و محمولِ موضوعاتی می کند. از اعلان تا علامت زبان شعری، درچارچوب همان بحث ارتباط زبانی و فرمول معروف یاکوبسنی « فرستنده ـ پیام ـ گیرنده »، زبانِ نشانگان قوی عمل کرده و با راز و رمزگانی زبان « شعر »ش را از در غلطیدن به « نثر » مانع شده و متمایز می کند؛ آن « تمایز » که در سطح نوشتار « تمایوز » خوانده می شود.

« پرنده ها، / صف کشیده اند روی خطوط صدایم / روزهایم پر می گیرند / سیاه / سفید!/ نقش تو، پر رنگ تر از جنجالی ست / که در کوچه پهن می شود / بر بلوغ نارسغروب / و آسمانی / که از سایش خیس بال های تو تهی ست. / ... » ( شعر « هیچ چیز طبیعی نیست »،  14 همانجا(

رنگمایه ی دنیای شعری شاعر رنگ گرفته از همان حال و هوای بیرونی و تجربه ذهنی ـ زبانی زیسته اش خلق موقعیت می کند و با ایجاد و تعبیه المان هائی آشنا در بدنه شعر و ترسیم پرسپکتیو ذهنی اش ناگهان پنجره ای باز می کند و از همان دریچه با تو به گفتگو می نشیند و هوا و فضاجابجا و عوض می شود و نَفَس تازه می کند نفًسِ شاعر.

«مثل آفتاب لب بوم خلوت شده ام. / می پیچم میان گیره های رنگارنگ ظهر / که رنگ پریده و سیاه / پخش می شوند از تمام دلتنگی های دنیا ! / و من فکر می کنم، به این زنگوله ی خاموش که تنهائی اش را / در کوچه باغ های دور می نوازد. / به پنجره ای که هر بار چشم دریده تر / خیابانها را ورق می زند. / صداها را می کاود. / جائی که جاده و درخت / رفتنت را آذین می بندد ! / ... » ( شعر « تب نوبه »، ص 18همانجا)

انگاره های خیال اما مرزها را می شکند و با پرش از روی رابطه ی « من ـ تو »ی شعری روابط و تصاویر برتر و گسترده و جهانی ای را جلوه می بخشد و به بازی می گیرد که مهم نیست چه رنگی باشد و یا از کدام شاخه آب و رنگ گرفته و نوشیده باشد.

... / عبور از حاشیه ی خواب های تو / که کار هر کسی نیست. / تو را « دوست دارم » با خش خش پرنده ای / که به هنگام عبور / جهان را در هوای تو / پر پر می کند. « (شعر « به هوای تو»، ص 21 همانجا )

این نگاه و انگاره ی زیبا و فضاهای عاشقانه ـ عاطفی به دنبال، حال و هوای جهانی تر و اجتماعی تری را درونی شعر خود می کند و روح و روحیه ای فراخود بدان می بخشد وقتی شاعرانگی شاعردر « پرسه های منقش »اش و در تجربه حادثه ای چون جنگ نقش دیگری می زند بر پرده خیال :جان بخشی به مقوله و مؤلفه ای که « جان » می گیرد !

« دنباله دار است این جنگ / به ماهی می رسد / به آهوها / به چهره ی کودکی که خونش، / پخش می شود روی دوربین خدا ! / بله گمانم این غروب / در نقطه ای از این جهان اتفاق می افتد / در حاشیه ی پرده ها / فرش ها / موزه ها / که به هزار آواز پنهان/ از پرسه های منقش برمی گردد. / دنباله دار است این جنگ / دست من دراز نیست /دیوار دنیا کوتاه شده است / کوتاه تر از سایه ای که به کوچه می دود / به سقفی بی پلاک، / به جائی که هزار بار دلتنگ تر از این تابلو است. / و انسان، / روی همین نیمکت شکسته / زیر بارش زرد برگ ها و تگرگ ها، / گم شده است. » ( شعر «پرسه های منقش »، صص 43 ـ 42 همانجا )

در این شعر ساختمند و دارای چفت و بست محکم شکلی ـ محتوائی که تابلوئی ست تصویری ومینیمال از تمام جنگ های کوچک و بزرگ و رنگ گرفته از خون تمام موجودات زنده از آهو بره گرفته تا کودک، شاعر دنبال جنگ را که دنباله دار است و خون می پاشد به چهره جامعه مدرن ومعاصر بشری، گرفته و بی پلاک « نام »ی بر گردن و یا بر سر در « سقف »ی، « انسان » را آدرس می دهد و پای انسانیت را به طور عام وسط می کشد و می آورد و می گذاردش روی نیمکتی شکسته که مدام زیر بمباران ( به تعبیر استعاری و زیبای خود شعر : زبر بارش زرد برگ و تگرگ ها، ) است و یادش در گیردار و بکش بکش و آتش و دود برخاسته از جنگ های قومی ـ نژادی و ملی ـ مذهبی و مرزی گم شده است. پرده ای که زبان تصویری اش تلخ و صور خیال نمادین اش بازنمای واقعیت جنگ های خونینی ست که گوشه و کنار جهان رخ می دهد و هیچ چیزی از تیر رس شلیک اش به قلب هدف در امان نیست حتا آن نیمکت دو نیم افتاده در گوشه یک پارک که محل شادی و بازی بچه ها و فراغت خانواده هاست از درد و خستگی روزگار !زبان و فُرم تصویری و بیانی شعرها رها از محتوای تجربی و زیسته ی خود شاعر نیست و ترکیب این دو حادثه ی زبانی ـ زمانی وقتی در شعری اتفاق می افتد شاهد رخ نمائی تماتیک حس های متفاوتی هستیم که از ژرف ساخت شعر فوران کرده و واگویه می شود و به مخاطب منتقل :

«این روزها دیگر / قلاب هیچ ماهیگیری روز را از شب / شب را از روز بیرون نمی کشد. / این روزها ، / هر نسیمی که می وزد / کوچ پرنده ی گمنامی ست / که شاخه هارا از یاد برده است. / این روزها به آسمان هم شک می کنم / آن هنگام که زمین، / درشلوغی اقیانوس ها و رقص ماهی ها گم می شود. / ... / این روزها، / مرگ فقط یک پرنده ی غمگین است / که با بادها و / بادبادک ها / در بند بند شاخه ها می پیچد ! » (شعر « مرگ فقط یک پرنده ی غمگین است »، صص 59 ـ 58 همان مجموعه

قاب های شعر را تصاویر بکر و بیرونی با مضامین عاطفی و شور و هیجانات الهام گرفته و برآمده از زیست ـ گفتمان شاعر می آید و پر می کند. بیان و پردازش این معناها شعر به شعر مخاطب رادرگیر فضاهای دوگانه ای می کند که امر زنانه را به امر زیبا گره زده و در اجرای شعری بازتاب می دهد.

« دست های بی ریشه ام را / بر لب این پنجره بکار ! / مرا به آرامش همان سیبیدعوت کن / که به دست بی گناه تو چیده شد. / گناه قشنگ من ! / پشت این پنجره ها /حوای تو / در تب سرخی می سوزد. » ( شعر « شعر حوای تو ، ص 99 همان )

گره زدگی درون و بیرون به چین اش و بینش شاعر در احضار و انتخاب کلمات زنانه رنگ خود را زده و ظرافت ها و ظرفیت ها را یکجا بهم آمیخته است. کلماتی چون : « یائسه »، « گیسو »، «آیینه »، « عطر »، «گلدان »، « پنجره »، « پرده »، « ماه » و ... که بسامد آنها در شعر تصویردیگری به ما می دهد از حضوری متفاوت.

« بیهوده نیست که شبق گیسوانت / نشت می کند به هر جا / کاش یادم بماند / کنار پنجرهچراغی بگذارم. » ( شعر « کاش یادم بماند »، ص 100 همان )

کلماتی که به تصویرسازی و حسیت دادن به امر زنانه در شعر تشخص و برجستگی بخشیده و دنیای دیگری را در می گشاید.

« سال هاست، / که آیینه به دست ایستاده ای / تا چشم ها، پنجره شوند / دست ها،درخت / پاها، جاده ! / و من سال هاست / که در پریشانی هزار گندم و گیسو / آمدنت را، / آه می کشم. » ( شعر « سال هاست »، ص 97)

رفتار زبانی و رفتار اجتماعی شاعر در یک نقطه ی مشترک به هم می رسند : شعر. زبان و بیان فرمیک و محتوای دنیای شاعر اینجا، مستقل از نیت گذاری مؤلف، رسم شعر می کند و لذت کشف مضاعف ها را مضاعف و دو چندان.

« بر می گردی / نه شبیه پرنده ای خیس / بر شاخسار پر تشویش پرواز ! / نه شبیهترنم زنگوله ای / که بی نفس در گوش دنیا می نوازد. / بر می گردی / بی گمان شلوغ تر از هر چه باد و باران / و درختی که بی هیچ جوانه ای / تب تند رسیدن می گیرد. /و عطری / که بی بازگشت / و بی عبور / رنگ می دهد / به جائی که تو می آئی ازکوچه ی روبه رو / بر می گردی / مثل لرزش آرام گندم زارها / بر دست های تکیده ی یک مزرعه ی دور / یا لرزیدن قطره اشکی / و ستاره ای / در چشم خانه ی باد ! /نکند همان پرنده ای که نم نم / از خوابم می گذری ! » ( شعر « نکند همان پرنده ای »صص 65 ـ 64)

بیان و جنس زبان شاعر جاهائی اروتیک می شود و ما را یاد زبانِ عریان فروغ می اندازد که پارادایم های مسلط نرینه محور در جامعه مردسالار روز را به چالش گرفته بود و رسم دیگری دردنیای نوشتار زنانه کرد.

«چمدانت را می بندی / با قطار درناهائی که از راه می رسد / هر سال کار تو این است / که در شیار گونه هایم تخم بگذاری / و فکر کنی به روزهای اول بهار ! / ... »( شعر « می ترسم که چشم بردارم »، ص 70 همانجا )

بیان شعری با عدول از هنجارهای زبان متعارف و معیار، کد گذاری شده از نشانگان و علامت هائی ست که در محورهای آوائی ـ کلامی و طولی و عرضی اش به مخاطب می فرستد و مستقل از نیات مؤلف جریان ساز امر تأویل می شود.

«چه طعم تلخی دارد غرق در نبودنت / انگاری هوس کرده ام / که یک امشب را شیربنوشم / و خودم را لاجرعه به خواب بزنم / خواب ها که در ندارند / دیوار ندارند / می گویند روحت پرنده ای ست / از دیوارها می گذرد / از پنجره ها ! / ... / تا کمر راست نکرده این خواب های پریشان / به درختان سر کوچه بگو / خوش آوازترین پرنده ها /ساکن تنگ ترین قفس های جهان اند. » ( شعر « طعم تلخ دهان »، صص 85 ـ 84همانجا)

این رّد و رابطه ها گاه در گزاره ای و بندی از یک شعر محکم و زیبا گره بسته شده.

«پروانه نیستم ولی تکه هائی از تو، / رد انداخته اند بر سر انگشتانم / بر شاخه های لبریز از برف و باران / آن هنگام که شکوفه هایش / سرخ می شود با اولین بوسه ی بهاری ! / ... » ( شعر « این پروانه ی فرو افتاده » ص 62 همان)

روحیه و رابطه عمومی حاکم بر شعر اینجا هم بر شعرهای مجموعه ی « شلوغ تر از باد » حاکم بوده و به شاعر الهام و خط می دهد : رابطه ی بین سوژه ـ ابژه، بینِ « من ـ تو » و ... رابطه ای که شکل و بیان شعری را به حالت خطابی می برد یا از حالت خطابی در می آورد و خواه ناخواه درکار شاعران « توگویانه » می کند. « تو » ئی و مخاطبی نام ناپذیر و همیشه حاضر در نوشتار وغایب در معنا که یک تجربه حسی، عاطفی، هیجانی و خاص را بار شاعر می کند و شاعر آن را درخود و کارش عمومی و حتا جهانشمول.

« این آلبوم را ؟ از چه عکس هائی پر کنم / تو که خندیدی / دلم سرخ شد. / از تو فقط /همین یک لبخند خاکستری / و نگاتیوهای سوخته / کافی ست. » ( شعر « این آلبوم »،ص 83 کتاب)

و یا :

«این پنجره، / پر از حسرت گل هائی ست / که از تو به یادگار مانده اند / مثل همین گل های کاغذی / که در هنگامه پر شر و شور باران / مچاله می شود. / تو رفته ای /نه آن چنان که قاصدک ها می گویند / روحت پرنده ای ست که میله ها را می شکند / وبوی تو را پخش می کند بر شطِ هوائی / که از خواب هزاره می گذرد. / سال هاست که نگاهم به پنجره / و توفانی / که هر شب اتفاق می افتد. / کاش تند بادی، / به پنجره می خورد / به گلدان سفالی / و دستی / که اشک های روبرویت را پاک کند! » ( شعر « تورفته ای »، صص 41 ـ 40 همانجا )

مکالمه شاعر در شعرهائی چنین شیوه دار با مخاطب، تداعی ها را بسیار می کند و لایه های دیگری می بخشد که تا مدتها همراهی همدلانه ی خوانندگان را با خود داشته و بر می انگیزد و تأثیر وتأثرات واحد و چند سویه اش، زمان و مکان و آحاد نمی شناسد.

« همین وقت / همین جا / گفت : « دوستت دارم » / بی خیال، / زمستان ها گاهی / این گونه رّد پای دیروز را پر می کنند. » ( شعر « رد پای دیروز »، ص 95 همانجا)

خانم سلبی ناز رستمی شاعر مجموعه شعر « شلوغ تر از باد »، و در همین دفتر مورد بحث، به تعبیر قشنگ خود در یکی از شعرهایش می خواهد شعر بگوید و شعرگوئی ایشان و شعر خوانی مااز آن، فارغ از نیات و سنجه های ارزش گذارانه، که ما اینجا فرازهائی اش را ریز و درشت کردیم،آنچنان گیرا هست اش و برخوردار از لطافت و لحظه های نابِ عاطفی و حسّیت و تخیل شعری که ما را در خاتمه خوانش خود وسوسه و دعوت می کند که برگردیم و از سر بخوانیم اش : نگفته ها را در گفته ها!

« ... / حالا که نگاهت / لبخندت / طعم آفتاب می دهد / و دستانت آغشته به رنگین کمان

/ به تلاوت شعرهای نگفته ام برگرد. » ( شعر « وقتی تو نمی روی »، مجموعه شلوغ تر از باد، ص 75 )18/6 /95

 

 

 



نوشته شده در سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت 12:21 ب.ظ توسط سلبی ناز رستمی نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak